تبليغاتX
بيابان باراني
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
تار عنكبوت

دسته كردن كاغذهاي روي ميز كه تموم شد اونها رو توي كازيه‌ي چوبي روي ميز كه شايد سنش از خونه‌ي هفتاد ساله‌اش هم بيشتر بود گذاشت؛ عقب عقب رفت تا خورد به ديوار سبز كمرنگ پشت سرش. دشتهاش رو زد به كمرش و گردنش رو كج كرد:

ميز تحرير، با چوب نو و مشكي‌اش حالا مرتب‌تر از هر وقت ديگه‌اي شده بود؛ چراغ مطالعه با اون پايه‌ي بلندش به حالت هشت از هم باز روي ميز خم شده بود. مدادها و خودكارهاي توي ليوان پلاستيكي تنها چيزهايي بودند كه غير از سياه و سفيد رنگ ديگه‌اي داشتند.

دستهاش رو از كمرش برداشت، چشمهاش رو بست و دشتهاش رو پشت گردنش حلقه كرد؛ زانوهاش رو به جلو و بالا تنه‌اش رو به سمت عقب خم كرد و فرياد زد: آي خدا! ( ولي خودش صداش رو اونقدر كه بلند بود نشنيد.)

همينطور كه قدرت شنوايي‌اش به خاطر فشار هواي پشت پرده‌هاي گوشهاش كم شده بود احساس كرد تلفن داره زنگ مي‌زنه؛ از جاش پريد و خم شد روي عسلي كنار تخت كه پر از قرصهاي جورواجور، يك ليوان نصفه‌ي آب شب مونده و يك آباجور بود و تلفن رو برداشت؛ گفت: بله!

- ( صداي تيز دورگه‌اي با لحن صميمي) چطوري؟

- سلام.

- چه مي‌كني؟

- اتاقم رو تميز مي‌كردم.

- اوه اوه، گه زيادي!

- (از روي دلخوري) حالا هرچي.

- چطور؟

- چي چطور؟

- چطور اتاقتو تميز مي‌كني؟

- ...

- الو؟

- ...

- ...

- (با صدايي كه آهسته‌تر شده بود) امروز قراره بياد.

- ... چي بگم؟... كي قراره بياد؟... گفتم يعني بريم بيرون.

- نمي‌دونم، ديگه بايد سروكله‌اش پيدا بشه.

- مطمئني مياد؟

- (كلامش كشيده مي‌شد) مطمئن؟... نمي‌دونم... نه، ولي فكر مي‌كنم... يعني احساس مي‌كنم مياد چون اين بار نيرويي باعث شد تا اتاق رو... اتاق رو كه نه، فقط ميزتحريرم رو مرتب كنم.

- ( با بشكن) آفرين، صد بارك الله، ماشاالله.

( صداي موبايلش رو از روي ميز تحريرش شنيد؛ خم شد تا برش داره. )

- اس ام اس؟

- آره، يك لحظه...!

- ...

- ببين، ميگه سر خيابونه... ببخشيدا...

- نه بابا، نوكرتم، خوش بگذره.

- قربانت...

- خدافس

- خدافذ.

گوشي رو گذاشت، خودش رو پرت كرد روي تخت. اول بالاتنه‌اش و بعد دو تا پاهاش فرو رفتند توي تشك نرم با ملحفه‌ي سفيد و تاچند لحظه بالا و پايين مي‌رفت.

به مكالمه‌ي تلفني، اس ام اس و همه‌ي روزهاي گذشته فكر مي‌كرد.

چند دقيقه‌اي همونطور بي حركت موند و فكر كرد، بعد روي دنده‌ي راستش غلتيد و موبايلشو گرفت جلوي صورتش.

متن اس ام اس رو باز هم خوند و دوبار دكمه‌ي سبز گوشي رو فشار داد تا بهش زنگ بزنه... و گوشي رو گذاشت بين سرش و متكي.

وقتي اولين بوق توي گوشي به صدا دراومد، توي راه‌پله‌ها - پشت در-  صداي تلفني رو شنيد و بلافاصله صداي زنگ در آپارتمان. با دست چپش گوشي رو بيرون كشيد، مكالمه رو قطع كرد و رفت سراغ ميز تحرير؛ كازيه رو برداشت و اون رو روي ميز خم كرد و صداي ريختن دفترها، كتابها و كاغذها مثل خرد شدن يك صفحه‌ي پلاستيكي اتاق كوچكش رو پر كرد.

يه بار ديگه زنگ آپارتمان به صدا در اومد و اينبار كمي طولانيتر از دفعه‌ي قبل.

به سمت در رفت، زنجير پشت در رو انداخت و در رو- تا اونجا كه طول زنجير اجازه مي‌داد - باز كرد. دوتا چشم عسلي درشت با مهربوني  بسته شدند و صدايي لطيف گفت: سلام.

- سلام... ميشه بري؟

- ... (با بهت نگاهش مي‌كرد)

- مي‌دونم! ... معذرت مي‌خوام، اما ممكنه بري؟

- ...

از پشت سر، روسري آبي رنگش نمي‌گذاشت تا چشماشو كه هر شب تو خواب دقيقا همون شكلي بودند ببينه.

در رو بست و مثل اينكه سه گام بره از دم در تا عسلي كنار تخت دويد و ليوان آب رو برداشت. با آستين چپش، عرق روي پيشوني‌اش رو پاك كرد، آب رو نوشيد، ليوان رو گذاشت روي ميز عسلي و رفت نشست پشت ميز تحريرش و شروع كرد به خوندن كتاب نيمه تمومش.

نوشته شده توسط محمد جواد رزاقي در 16:36 | | لینک به این مطلب
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
coupee

نوشته شده توسط محمد جواد رزاقي در 11:3 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوم اسفند 1386
برای تو
چشمانم را می بندم و فراموش می کنم چهره ی آرام مادرم را

آرامش باشد برای زندگان

من از امروز می میرم تا فراموشت نکنم.

نوشته شده توسط محمد جواد رزاقي در 8:35 | | لینک به این مطلب
شنبه پنجم خرداد 1386
با تو
و من از هرچه هستم خسته ام

كاش ميشد چيز ديگر باشم

كاش ميشد

                كمي آزاد

                                رها

باتو!

با تمام آرزوهاي نداشته ام

باشم.

نوشته شده توسط محمد جواد رزاقي در 21:13 | | لینک به این مطلب
جمعه هجدهم اسفند 1385

 

و چراغي در راه ...

           سايه هاهم بازي

           لحن هوا شفاف

           چادري با دانه هاي ريز بر سر آسمان

           وآيينه اي پر لك و پيس در دست

           ايستاده اين بالا

                           نظرمان ميزند.

 

 

   و تمام درختها آرام....

        و صدا رفته سفر تا كه سكوت

                            بازي آغاز كند.

 

    و چراغي در راه ...

           و دو خط خسته

           كه همينجا، كنار هم نشسته اند.

 

   همه چيز تاريك و گم

           و مه آلودگي اين قاب قشنگ

                         چقدر رويايي است.

 

 

- از پسش مي شود آرام پيدا

      تكه نوري كه به هر گمشده خسته

                      بيا مي گويد.

 

               و چراغي در راه ...

         كس از اين راه گم نخواهد شد ...

           آري آبادي  همين نزديكي است.

 

                        .

نوشته شده توسط محمد جواد رزاقي در 15:15 | | لینک به این مطلب